تبليغاتX
ترانه های خاموش

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386

نیایش

 

بهانه قشنگ است

برای هر چیزی که بخواهی به آن نزدیک شوی

 و بدستش آوری!

خداوند نیروی قدرتمندی را پشت و پناه همه ی کائنات قرار داده تا بواسطه ی آن نیرو حمایت شوند و زندگی شان جریان پذیرد.

همواره در مسیر زندگی مصائب و بلایا وجود دارند و هیچکسی نمی تواند بگوید من از ابتدا تا کنون  مشکلی نداشته ام. خداوند هرگاه اراده کند از چیزی که تصورش را نمی کنی شگفتی می آفریند. پس با نیرویی که خداوند در وجودت قرارداده بر مشکلات زندگی تازیانه بزن و خود را در انوار الهی رها کن.

آنچه را از دست داده ای و  یا نمی توانی بدست آوری همواره از خدا بخواه، حتي اگر ساليان زيادي طول بكشد و هميشه زمان را برايش مشخص كن. بيشتر از۳ چيز و كمتر از ۵ چيز را بخواه و آنها را يادداشت كن و در اوقاتي كه بيكار هستي آنها را مرور كن و در موردشان تفكر كن و مدام با خود تكرار كن و هميشه به ياد انجام دادنشان بوسيله ي دعا ازخدا باش. اگر مصلحت باشد حتماً صورت مي گيرد حتي اگر زمان ببرد امكان انجام آن براي خداوند در يك چشم بر هم زدن است.

هيچوقت از تقدير الهي مأيوس نباش و اگر خداوند چيزي را كه تو خواستي به تو نداد مطمئن باش ارزش تو خيلي زياد است و بهتر از آن را در وقتي معين از سويش نصيبت مي گرداند.

هميشه براي تخليه و آرامش جسم و جان خويش بنويس و نوشته هايت را در زماني كه احساس مي كني به خوشبختي رسيدي اگر نوميد كننده بودند پاره كن و از بين ببر.

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 11:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386

سلاله آریا

به نام او كه ازلي و ابدي ست و ابديتش ما را به جاودانگي مي برد

تقدير كتابچه ايست كه صفحاتش به رنگ عشق رقم مي خورند

و ما آنچه داريم و نداريم از آن خداوند است

كوچ پرندگان غم انگيز است همه و ابستگي شان  را كنار مي گذارند

و براي بقا به جايگاهي بهتر مي روند

آنها وداعي تلخ دارند 

و ما مسافر جاده هاي دل انگيز عشقيم

مسافري كه تنها توشه اش دلش را پيشكش تمامي عاشقاني ميكند كه از سلاله ي آريايند

و در اين دل چيزي بجز رحمت خداوند ي نيست

 

 

 

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 10:4 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386

زندانی عاشق

تبعيد(زنداني عاشق)

در سکوت تلخ شب هیچکسی پناهگاهی برایش نبود

تبادل اندیشه سوخته بود و کلام ناموزون...

زمان به رگ جنون زده بود

و نبض ترکیده، زانويي براي ايستادن نداشت!

رمق نداشت كه ناگهان...

هوا گرگ و ميش شد!

و سايه هاي شوم بر خانه ي قلبش حمله ور شدند

واي...

چه سهمگين بود!

لحظه اي كه امواج در آرامش صخره

به تيغه ي جدايي

شاهرگ عشقش را بريدند...

 

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 15:46 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386

قاصدکم

قاصدکها پر کشیدند، به هر کجا سرکشیدند

قاصدکم پر کشید

هنوز به عشقم نرسید...!

 

وقتی باد قاصدکها رو با خودش توی هوا پخش می کنه

چقدر قشنگ میشه!

اونوقت دلت می خواد بزرگترینشون رو بگیری و بهش بگی:

((سلام قاصدک قشنگم))

زود برو اونی رو که دوستش دارم با خودت بیار

برو بهش بگو: خیلی دلم براش تنگ شده...

تو به قاصدکت چی می گی ؟ 

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 10:55 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم بهمن 1386

رقص پروانه ها

 

منم لبریز غم

در کوچه پس کوچه های کودکی ها همان پروانه اي رنگين هستم كه عاشقانه به دنبالم مي دويدي تا مرا از آن خود كني. غافل از اينكه بداني بالهايم چقدر ظريفند و  تاب دستان تورا ندارند!

رهايم كن، که رهایی قشنگ است. رهایی هجرت زیباییست به سوی دوباره پروانه شدن...

در رقص پروانه ها بیا تا با هم  دشتهای پر از گل را زیر پا بگذاریم. رقصی که تو را به عشقت می رساند. به باغ خوشبختی قدم

مي گذاريم و روي قشنگترين گلي كه خواستي مي نشينم تا مرا ببيني... 

همه گاهی پیامی تازه دارند

همه گاهی دل آواره دارند

صدای من صدای شهر خاموش

صدایی که جهان، کرده فراموش!

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 13:11 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم بهمن 1386

گل

به حریم من اگر می آیی

با خودم شاخه گلی آوردم

که به دستان پر احساس تو هدیه كنم

بوی تو بوی گل و

روی تو روی گل است

گل من

تو تنها هديه خدا به مني...

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 10:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

اشك

اشك

من هنوز باور ندارم رفتنش را

من هنوز باور ندارم خاكستر شدنش را

اي فلك بر سر من خاك ببار

بر سرم اگر اشكي هست

قطره اي از اشكهاي چشم غمبارم ببار

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 13:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

چشم عاشق

حریم عاشقی را نشکنید

چشم خدا به حرمت  عشقمان می بارد

می بارد تا دلهایمان را بشوید

آرام می بارد

تا چینی نازک تنهاییمان نشکند 

قلب من قلب بود

روزگار دزدیدش...

"چشم عاشق" نگران باش!

غفلت

عشق من را بلعید...

من به دریا گفتم: به کدامین جرم ساحلم کردی؟!

تو نمی دانستی به حرمت چشمهای عاشقم

غروب از من می گریزد...

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 10:26 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

برگرفته از دل

در این قسمت

 

هر چه می خواهد

 

دل تنگت بگو

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 13:38 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

معنویت

انرژی مثبت خود را به دیگران انتقال دهید

 

انرژی ای که خداوند

به پیکر شما

می فرستد

یکبار امتحان کنید آرامش بگیرید

 

سعی کنید همیشه مثبت فکر کنید.

همه ی منفی ها را از ذهن خود دور کنید.

آدم شوخی باشید.

دیگران را دوست داشته باشید و به همه عشق بورزید.

لبخند بزنید.

برای کسانی که دوستشان دارید هدیه بخرید.

به دیگران امید به زندگی دهید.

 

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 12:10 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

عشق و جدایی

از صدای سخن عشق

 

 ندیدم خوش تر

 

بشنو

 از نی

 چون

 حکایت می کند

 

از جداییها

 شکایت

 می کند

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 15:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

صدای عشق

عشق فریاد کند

صدای تند باد عشق دیوانه وار به گوش میرسد

آسمان می غرد و باد هوهو کنان برگها را به زمین می ریزد

پاییز می رسد...

ای عشق اهورایی ام

آنگاه که صدای دلنواز خش خش برگها را در زیر گامهای استوارت می شنوی به یادم باش

بیا به خانه ی عشقی که با شاخ و برگ آرزوها ساختیم قدم بنهیم

و زیر سایبانش بیاساییم

خانه ای به رنگ قرمز و نارنجی و زرد پر رنگ

آنجا به انتظار تو نشسته ام 

برگرد...

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 15:18 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

من بچه ی جنوبم

جنوب سرزمینی که پرستوهایش عاشقانه به بهشت جاودان پر کشیدند

جنوب خطه ی خونین

من بچه ی جنوبم

آنجا که کارون می گذرد و به نخلستانهای سوخته سلام می گوید.

سلام من به گرمی آفتاب سوزان به جنوب

به سرزمین و زادگاهم

به آنجایی که خیلی دلم برایش تنگ شده

همانجایی که تا کنار برکه به دنبال غازها می دویدم

و فشنگ و ترکش جمع می کردم

سلام من به پاره پاره های خاکش

همانجایی که عزیزان مادرانشان  به خواب رفته اند 

به جای جای خونینش بوسه می فرستم

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 12:51 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

با خدا باش و شاهی کن...

به یاد پرستو های عاشقی که پر کشیدند

جنوب...

سال ۱۳۶۸ الی ...

سنگرهای گلی و سیاه چادرها

در میان سبزه زار می دویدم

خرامان گل می چیدم

گهگاهی صدای حمله هوایی به گوش می رسید

یادم می آید

یادم خیلی کمرنگ است

به روستا رفتیم

زیر چادری که در حیاط خانه روستایی ای زده بودیم نشستیم

باران می بارید و هوا تاریک بود سردم شد تا صبح بیدار بودم و دلیل آمدنمان را نمی دانستم

صبح شد

با احساسات کودکانه ام همراه شدم 

به میان دشتها و کنار چشمه ها می دویدم

از بودنم درآنجا لذت می بردم

چند روزی گذشت

تخم غازها را با تعجب نگاه می کردم

و به دنبال غازها تا نزدیک برکه می دویدم

و صدای بچه ها که برگرد...میخکوبم می کرد

هواپیماها را که می دیدم دوست داشتم بایستم و نگاهشان کنم

برایشان دست تکان می دادم

صدایشان میزدم

غافل از اینکه بر سرمان بمب می باریدند

و من بمبها را مثل چترهای کوچکی می دیدم که دوست داشتم آنها را بگیرم

مامانم گفت : وقتی هواپیما را دیدی بدو توی سنگر

یه وقت تیر یا ترکش بهت نخوره

ولی من گوش نمی کردم

یادمه مامانم یه تیکه آهنی نشونم داد و گفت: این ترکشه!

گفتم: مامان ترکش چیه؟

گفت: اینا تیکه پاره های فشنگ هایی هستند که دشمن به سمت ما پرتاب میکنه

مواظب باش چون داغ هم هستند

من دوست داشتم همه جا رو بگردم و ترکش جمع کنم

یادمه یه عالمه ترکش جمع کردم

و آنروز تازه  فهمیدم که جنگ چیه! و قضیه خیلی جدیه

صدای آژیر قرمز و سنگرهایی که با عشق کودکانه می ساختیم یادم نمی رود

من فقط تصاویر شهیدان را ندیدم

من بچه ی جنگم

بچه ی جنوب 

جنوب سرزمینی که پرستوهایش برای همیشه به بهشت جاودان مهاجرت کردند و خانه ای که در قلبهایمان برایشان درست کرده بودیم را به دیگران دادند

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 12:37 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

 

هیچکسی عاشقم نشد

هیچکسی معنی عشق منو نفهمید

هیچکسی اشکهای پاک منو ندید

هیچکسی ابتدا و انتهای قلب منو ندید

نمی دونم چرا خدا منو آفرید؟!!!

 

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 12:1 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

پدر

احساس را خداوند به همه هدیه می دهد اما همیشه کسانی برای بیانش گلچین می شوند

وقتی که تو رفتی دلم همسفرت شد

دنبال تو پر زد یه عمر در به درت شد

تقدیم به کسی که خیلی دوستش داشتم و او رفت...

به آسمان خدا رفت...

به آنجا که دیگر اشکهایم نمی توانند بدرقه اش کنند

به آنجا که دلم دیگر نمی تواند طاقت دوری اش را تحمل کند

چگونه به او بگویم دوستش دارم...

                                                                                             بهمن ۱۳۸۶

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 9:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم بهمن 1386

ميدوني يه نقطه مشترك داريم كه نمي تونيم عوضش كنيم

هر دويمان از يه جا نفس مي كشيم!

ناز گلي بودي كه باد خزان برگ برگت كرد

و هر گلبرگت پاره اي شد، تا روزهايم را بسازي

تو از زيبايي زندگي ات گذشتي، تا من به مقصد نهايي برسم

اما من به جاي محبت هايت، بد شدم

آره با تو بد شدم...

و بي خيال رد شدم...

به قول معروف، تو ميگفتي: كوه به كوه نميرسه آدم به آدم ميرسه!

اما من كه حاليم نبود!

به قول شاعر: ”چه زود  دير مي شود“ 

گذشت...

سالها در پي چه مي گرديم؟!

شاخه ي آرزوها خشكيد، قطره ي اشكهايم چكيد !

افسوس كه ديگر تو را نمي توان ديد...

                                                                  تقديم به كساني كه به اطرافيانشان بي توجه اند

                                                                     به ياد روزهايي كه دوستان همه با هم بودند

                                                                                   روزهاي قشنگ دانشگاه

 

 

 

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 11:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم بهمن 1386

مناجات

خداوندا: مرا وسیله ای برای برقراری صلحت کن در جائی که نفرت هست، به من عشق را بنما!

در جائي كه شك هست به من ايمان ده، در جائي كه ظلمت و تاريكي است بگذار نور را گسترش دهم!

در جائي كه اندوه و تأثر هست به من ياري كه شادي بيافرينم! رحمتي كن كه زياد به جستجو نپردازم!

خداوندا: كاري كن كه به همان اندازه كه مورد فهم و درك قرار مي گيرم قادر به درك و فهم باشم!

خداوندا: عنايتي فرما تا مورد عشق و علاقه باشم!

                                                                                      خداوندا تو را سپاس! 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 10:43 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم بهمن 1386

 

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد:

* او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد

* او می گوید نه و چیز بهتری به تو می دهد

* او می گوید صبر کن بهترین را به تو می دهد

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 10:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم بهمن 1386


قاصدک


                     قاصدکان شبرو

                                                    آوارگان فصلی

                     در رقص باد مردند

                                                     این یاغیان وحشی

 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 8:45 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم بهمن 1386

                                    رویای سبز

در زورقی که می رفت آرام بر روی آب

                                                              می شد نهیبی زد بر تند باد زندگی

در میان لحظه های سرد و خیالی من

                                                              باد آمد و رویای سبزم را ربود

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 14:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم بهمن 1386

((پر پرواز))

با چه تحریری نوشتی که عاشقانه یک ورق از دل به یغما رفت

در نگاهت می شود دید راز سفر را در میان اشکهایی که پشت دیوار نگاه رفت

درستی را تو دانستی به هنگام غلط بودن زمانه اینچنین با ما غلط رفت

توی مسیر سرنوشت خطی رو به سمت مرزهای شور جوانی تا بینهایت رفت

هنوز ایستاده ام کنار این مسیرتا بدرقه کنم قلب تو را که ناگزیر رفت

پر پروازم شکست روح من با جسم من به پرواز رفت

حقیقت را نگاه کن مرزهای مشرق شکست

عشق من با کوله باری از نگاه نافذت رفت 

نوشته شده توسط خ- آزادی فر در 16:20 |  لینک ثابت   •